|
مشاهده فهرست مطالب شماره 272
|
سطرهايي از رنج هاي نيما
نويسنده: عبدالرضا رضائي نيا
قسمت دوم با سوداگران زر و زور از حزب توده كه بگذريم، بخش مهمي از يادداشت هاي نيما به خانلري مي پردازد، به گونه اي كه با عنايت به اوصافي كه بر قلم نيما رفته مي توان خانلري را دل آزارترين و منفورترين چهره از معاصران در چشم نيما ديد. پرويز ناتل خانلري، پسر خاله ي عالي جناب و صاحب منصب نيما، شاگرد ديروز اوست كه با بهره مندي از مواهب «عَلَم» به معاونت وزير كشور رسيده و از ناز و تنعم دربار برخوردار است. نيما از خانلري با عنوان خانلرخان، ياد مي كند و معتقد است كه خانلري بسياري از حرف هاي او را دزديده و حتي طرح و خط اصلي رساله ي پايان نامه ي همسر خانلري كه سير تطور غزل فارسي نام دارد، از كتابخانه ي نيما به سرقت رفته است. لحن او در ياد كرد خانلري بسيار تلخ و زخمي است : «شارلاتان ها، طرارها، چنان كه در تهران، در همه جا هستند. در ولايات خوانين هستند كه بسيار كثيف هستند. هيچ صفات بارز يك انسان در آن ها نيست. فقط زمان زندگي خودشان را مي يابند كه به شهواتشان رسيدگي كنند. چون مي دانند آينده اي ندارند. وقتي مردند، مردند. حالا در تهران اين جوان طرار آينده را نگاه نمي كند... اين جوان امروز مي گويد اشعار اوزان مختلف بايد داشته باشد در يك قطعه (چنان كه نادرپور، بچه مرشد او مي گويد...) خيال مي كند كه من هم مي خواهم وزير بشوم. من گرسنه و لخت به سر مي برم و او با ماهي چندين هزار تومان و عمارت و دستگاه... آيا آيندگان اين خيانت ها را خواهند دانست؟» در نگاه نيما، خانلري جوانكي سودايي ثروت و قدرت است كه با تحقير و تخفيف ديگران و مصادره ي دست آوردهاي فكري آنان به نام خويش در پي رسيدن به نام و نان است. از اين رو نيما چونان قلندري يك لا قبا و بي اعتنا به افسونِ قدرت و ثروت به ريشخند جوانك سوداگر مي نشيند : «پسر احتشام الملك مي خواهد ترقي كند، وزير شود. احمق! چقدر وزرا مردند و نامي از آن ها نيست... اين جوان همه جور اسباب فراهم آورد كه از من اسمي نباشد. پس از آن همه جور از حرف هاي من دزديد وارونه سرمقاله و ساير چيزها قرار داد... . اين جوان كه مدح مرا مي كرد و يك مدرك او درباره من در نزد دكتر هشترودي زاده است (شعر من نغز اگر بُوَد نه عجب / زان كه استاد شعر من نيماست) بعداً اين جوان كه هنر متوسطي داشت، علم فونتيك و سِمانتيك را در اروپا خواند، هوس پيشوايي را در ادبيات در نظر گرفت. هنر او و علم او وسيله ي ترقي او در پول و منصب است. در كنگره خيلي نقشه انداخت و كنگره را واداشت كه اسم مرا به اسم نيماي مازندراني در رديف هزار نفر كه شعر تازه گفته اند، گذاشته و امروز خيال مي كنند شعر جديد من يعني بالشويكي و با جريان امروز دارد آن را به هم مي زند. در راديو هم دلال و دلقك دارد.» پيش تر نيز به كنگره ي نويسندگان ايران كه از طرف انجمن فرهنگي ايران و شوروي (خانه ي وكس) در سال 1325 برگزار شد اشاره اي شد. زخمي كه نيما از آن كنگره ي كذايي برمي دارد تا پايان عمر با اوست. هم دستيِ احسان طبري (از اعضاي مركزي حزب توده) و پرويز ناتل خانلري و چند نفر ديگر از اين دست در ترتيب دادن نمايشي به نام ادبيات ايران : «زخمي كه طبري زد هنوز به جاست. آن ها نه تنها در سياست احمق بودند در رشته هاي زندگاني هنري احمق تر بودند. يك سر دروغ مي گفتند. عده اي كشته خونشان به گردن آن هاست. رؤسا به روسيه و جاهاي ديگر رفتند و مشغول گذران و كيف و عشرت شده اند... من از كنگره خوشنود بيرون نيامدم. در پشت نسخه شعري كه به طبري داده بودم، نوشته بودم مي خواستم قي كنم. گفتند قي نكن، اين كنگره است. اگر مي دانستم در رديف چگونه جانورهايي من هم داوطلب شعر خواندن شده ام، فرار كرده بودم.» برخي از شاگردان و مريدان خانلري در سال هاي اخير در كتاب ها و مقاله ها با نگاهي تقديس گرا به زندگي خانلري، از بازيگري او در عرصه قدرت و نيز روابط نيما و خانلري به اجمال و اهمال گذشته اند.(8) اما بخش مهمي از يادداشت هاي نيما ويژه ي بازيگري هاي خانلري در اين عرصه هاست و با مرور آن همه شكايت مي توان القابي چون شارلاتان، ناجوانمرد، جاه طلب، احمق - متشاعر، طالب شهرت، طرار و چاروادار فرنگستان را سراغ گرفت كه بيانگر زخم عميق نيما از ماجرايي است كه ميان او و خانلري گذشته است : «خانلر خان... شيادترين آدمي كه من در زمان خود ديدم. اين ناجوانمرد بود كه خود را به هدايت مي چسباند و هدايت اعتنايي نداشت... . تحقير مي كند اين جوان همه را خيال مي كند با كوتاه كردن ديوار ديگران ديوار او بلند خواهد شد. اصلاً اين جوان جلف حرف مي زند، مگر در جلوي زور و قدرت كه در آنجا موش مي شود...» درباره ي سرقات خانلري نيز چند يادداشت آمده است كه حكايت از آن دارد كه خانلري نه تنها به شعر و نظريه ي شعري نيما كه به نثر نيما نيز رحم نمي كند : «اين جوانك خرده خرده به راه من مي آيد و به دزدي و تقلب و ظاهرسازي كار مرا مي دزدد و به رخ مي كشد... حتي در يك مقاله بعد از انتشار دو نامه، جمله (مَثَل آن ها مَثل كسي است) را كه من از قرآن مجيد آموخته ام در مقاله اش به كار برده است.» هر قدر كه بيان نيما را تلخ و گزنده و حتي مبالغه آميز فرض كنيم، نمي توانيم تيزچشميِ نيما را در تشخيص جاه طلبي و شهوت تند وزارت خواهي خانلري انكار كنيم؛ جوانك سال هاي مياني دهه ي سي، چند سال پس از در گذشت نيما سرانجام به وزارت مي رسد؛ وزارت فرهنگ، در فرازي از حساس ترين فرازهاي تاريخ معاصر ايران در حوالي قيام پانزده خرداد سال 1342 چند و چون بازيگري خانلري در عرصه ي قدرت، به ويژه در مقطع قيام پانزده خرداد و حمله ي سفاكان رژيم پهلوي به حوزه ي علميه و كشتار طلاب و مردم با استناد به اسناد آن دوره امري ضروري است كه بايد به دست تاريخ پژوهان آزادمنش و فارغ از رابطه ي مريد و مرادي تحقق يابد تا امكان داوري دقيق تري از قضاوت هاي نيما درباره ي شخصيت خانلري فراهم آيد.(9) ياد بعضي نفرات شكايت هاي نيما از پيرامونيانش سرفصل ديگري از يادداشت هاي نيماست. چشمانِ حساس نيما از پشت صحنه ي شعرها و زندگيِ شاعران دريافت هاي تلخي دارد؛ انگار در آن سوي شعرها از شاعرانه زيستن و عاشقانه نفس كشيدن خبري نيست. زندگي هاي مشوش، ارتباط هاي آلوده به حسادت و بَد دلي و منفعت طلبي هاي حقير و كژ راهيِ شاعران، روحِ روستايي نيما را به شلاق مي كشد. شايد اين يادداشت صريح كه زير عنوان «معاصرين من» آمده، تصويري گويا از چشم انداز تلخي بوده كه فراروي نيما گسترده شده، نيما بر كلمه ي «همه معاصرين» در پايان يادداشت تاكيد مي كند، به استثناي يكي دو نفر : «تمام غرق در كينه و حسد هستند... همه اين اشخاص كه در اين زمان هستند يا در خودبيني خود غرق شده اند براي به دست آوردن شهرت، يا كينه مي ورزند در سر هيچ چيز يا بد عمل هستند و به ناموس هم چشم دارند. يا مثل شيرازي ها خوش استقبال و بد بدرقه انه، مسلكشان را فراموش كرده اند يا گول خورده اند و هنوز گول مي خورند. يا كساني هستند كه كشور ما را حاضرند به دست اجانب بدهند كه خودشان چيزي بشوند. براي دو سه صباح نان خوردن اين همه اشخاص بد هستند. تمام معاصران گرفتار اين امراض هستند. نه فقط شاگردهاي من كه نسبت به من استاد شده اند، همه معاصران من. در اين ميانه محمد ضياء هشترودي زاده مرد است. اعتصام الملك مردي بود و غيره و بسيار به ندرت.» از اين گونه است كه نيما، كمانِ ملامت كشان، بسياري از پيرامونيان را مي نوازد؛ از جوان هاي شاعرِ مدعي رهروي نيما گرفته تا هم سالان و اديبان معنون و عالي مقام. در اين ياد كردها تنها ميزانِ تلخي لحن متفاوت است و روايت هاي شكايت آلود نيما تا ياس و نااميدي كامل از اينان پيش مي رود. توصيف ها و اشاره هاي دقيق و البته تند و تيز نيما به احوال شاعران و اديبان آن سال ها گاه چنان مي نمايد كه انگار طالع بيني خُبره با خيره شدن در كف دستان و خطوطِ پيشاني آدم ها از آينده ي آنان خبر مي دهد. اكنون كه نزديك به نيم قرن از اين اشاره ها مي گذرد، تعابير مختصر نيما شگفت مي نمايد و مكاشفه گون. اسماعيل شاهرودي از چشم نيما: «جواني است بسياري شاعر و پرالتهاب خطرهاي زيادي در پيش دارد. بسيار او را گول خواهند زد.» اشاره به احوال سايه (ابتهاج): «سايه را ديدم، در مغازه داوود. سبيل گذاشته بود. بسيار فكري بود. مرا مهمان كرد. گفت اتاقم را با حصير و ني ساخته ام. گفت عكس مرا دارد. خواستم به او بگويم آن قدر فكري نباش. بسيار خواهد آمد كه ما به اشتباهات و ساده لوحي هاي خود برخورد كنيم.» حكايت بديع الزمان فروزانفر: «مي گويند در مجالس درس به شاگردها مي گفت: فردوسي بسيار اشتباهات لغوي دارد. نبايد استاد فروزانفر را تحقير كرد به اين كه راست نگفته است. الحمدلله سال ها گذشت. روزگار خودش ثابت كرد كه او بر استاد طوسيِ ما قبلِ او برتري دارد. زيرا فردوسي در گرسنگي و آوارگي مُرد. ولي او امروز سناتور است و خوب طرف بسته است. خدا همه را هدايت كند.» قصه ديدار با يدالله رؤيايي در شبِ عيد قربان به تاريخ هفتم تيرماه :1337 «امشب دو سه ساعتي با رؤيا در پشت دكاني در خيابان در بند صحبت كردم. مخصوصاً من به رؤيا سك زدم راجع به اين كه انسان اول بايد مرد و انسان باشد، بعد شاعر. هنر نموداري از آدميت بايد باشد. وقتي كه آدميت نبود، تف به هنر. از مولا علي(ع) صحبت كردم كه بارها گفته ام خيال مي كنند چون نوول ننوشته است و پِيِس ندارد كسي نيست.» جلال آل احمد همسايه و وصيِ نيماست و در بسياري از مواقع باخبر از كار و بار و وضع و حال نيما. نيما محبت هاي جلال را كتمان نمي كند اما از او گله هايي نيز دارد : «آل احمد در موقع زنداني شدن من به من كمك كرد اما در سخنراني خود راجع به من در جشني كه براي من ظاهراً گرفته بودند، متن سخنراني خوانده شده را عوض كرد و نوشت : مثلاً نيما شاعر است، نويسنده نيست و نوشت: كسي كه زياد مي گويد، بد هم مي گويد. نمي دانم كدام زياد گويندگان همه را شاهكار نوشته اند، به قدري تير پوسيده اين آدم از تركش مرا مايوس كرد نسبت به جوان ها كه مپرس.» در جايي ديگر نيز اشاره وار به سلوك خانوادگي جلال مي پردازد : «حس كردم كه مثل خيلي ها ناراحت است ولي ظاهراً معلوم نيست، اخبار داخلي بيشتر خانواده هاي مسلمان ايراني در ايران امروز همين طور است.» نيما با شهريار نيز مراوداتي دارد. گلايه ي او از شهريار برداشت ها و اقتباس هايي است كه از شعر نيما مي كند : «چقدر شعرهايم را كه چاپ نشده بود، براي شهريار خواندم و او در شعرهاي خود گنجانيد و من آن شعرها را دور انداختم... شهريار از همين شعرهاي انتشار يافته من نيز برداشت كرده است.» درباره ي صادق هدايت با عنوان «هدايت و مردم شارلاتان» مي نويسد: «نكته اين است كه هدايت بهترين نويسنده ايران بود ولي خامي هايي دارد. بعضي را به قول خودش كه به من گفت با كمال عجله نوشته است.» در يادداشتي ديگر از هدايت گلايه مي كند :«هدايت ناجوانمردي هايي داشت كه بايد آن را حمل بر بي حالي او كرد. رفتار او با شين پرتو كه در هند از او چه پذيرايي ها كرد، رفتار او با من در كنگره كه حمايت نكرد و فقط نشسته بود كه از گلوي او به شكم او باد كنند تا خودش بزرگ شود.» از ربط قاتلان هدايت از چشم نيما همين دوستان توده اي هدايت اند : «نوشين و بزرگ علوي به من توهينات كرده اند. امروز بزرگ علوي و دستيارانش به اروپا رفته اند براي بزرگ كردن هدايت، براي جلوه دادن هدايت آن جوري كه هدايت خودش به من گفته بود: از دست اين چند تا دوست نادان دارم دق مي كنم. كشندگان هدايت همين دوستان او بودند كه او را مايوس كردند.» نيما از شاملو هم كه روزي كتاب افسانه اش را براي انتشار به او سپرده، دل خوشي ندارد : «بسيار جوان ها در پي من آمدند. بسيار جوان ها نام مرا خراب كردند... شاملو كه من براي اصلاح شعر او حتي مصرع هايي را ساخته و در شعر او جا دادم، نامرد كسي بود كه هر دفعه با من تماس پيدا كرد براي اشغال وقت من و ضايع كردن وقت من بود.» همين تعابير با توسعه عبارات و تفصيل بيشتر و لحني گزنده تر در يادداشت ديگري آمده است كه عنوان آن «شاگردان و دوستان من» است : «تمام افرادي را كه من آموختم و بيشتر مصراع هاي شعر آن ها از من است (به استثناي شاهرودي) استادان من شده اند. تمام آن ها خودشان خراب هستند و بودند. يا زنشان را به اين طرف و آن طرف مي بردند و يا در عقب زن مردم هستند و به نام انسانيت و مردم دوستي مشغول كارهاي كثيفي هستند. در منزل رهنما، شاملو مقاله اي را مي خواند كه راجع به من بنويسد و از ارزش احساسات من سطرهايي را برداشت كرده بود و مي خواند كه مرا بعداً هجو كند و من گوش مي دادم. ناهار را در منزل آن جوان، فريدون رهنما، كه به ضد من مقدمه صادر فرموده بود، به سر بردم. اين جوان بعداً خيلي از من حمايت مي كرد. اما من فراموش نمي كنم تمام افرادي را كه به من نزديك شدند، براي خيانت بود. براي نفع خودشان بود. تمام افراد... تمام افراد دزد و وطن فروش و خائن و بي ايمان و نانجيب.» اين جمله هاي صريح بخشي از تذكره الادباي نيما يوشيج بزرگ است كه از باب نمونه نقل شد. با رجوع به متن يادداشت ها مي توان اشارات بسيار نيما را به افراد يگري از شعرا و اُدبا ديد؛ از جمله سعيد نفيسي، عبدالعظيم قريب، جلال همايي، رشيد ياسمي، جنتي عطايي، علي دشتي، حميدي شيرازي، رسول پرويزي، مهدي سهيلي، حسن هنرمندي، فريدون توللي، نادر نادرپور، انجوي شيرازي، ابوالحسن صبا، صبحي مهتدي، نصرت رحماني، نوذر پرنگ، سيمين دانشور، حسن پستا، م.آزاد و عماد خراساني. پس از مرور گلايه ها و شكوه هاي نيما خالي از لطف نيست از محبوبان و ستودگان نيما نيز يادي كنيم: محمدضياء هشترودي، يوسف اعتصام الملك، پروين اعتصامي، محمد علي خان تربيت و صادق چوبك از اديباني هستند كه مشمول ذكر خير نيمايند؛ همين طور علامه ي قزويني، عباس اقبال و دكتر محمد معين. از روحانياني چون علامه ي حائري مازندراني، حسين علي راشد، مرتضي مطهري و سيد موسي صدر نيز در يادداشت هاي نيما به نيكي ياد شده است، از اين ميان حكايت سيد موسي صدر با عنوان «خواب غريب» بسيار زيباست. اما از پيرامونيان سه نفر هستند كه نيما از ياد و ديدار آن ها آرامش مي يابد و به آنان عشق مي ورزد. دست بر قضا هيچ يك از آن سه شاعر مهمي نيستند، گرچه با شعر و ادبيات آشنايند. جوانمردي و عرفان وصف مشترك آن هاست كه بارها بر زبان نيما جاري مي شود. يكي جوان كردي است به نام انجيري آذر كه بارها و بارها قلم نيما را به ستايش برانگيخته با بزرگ ترين تمجيدها: «او به زبان عرفان به حق اليقين دانش هاي خود رسيده است، او علاوه بر دانش است... او بزرگ ترين انساني است كه من در دوره زندگاني خود با او برخورد كردم. من با انسان هاي هم افق و هم فكر خود زياد برخورد كرده ام. او از همه اين ها گذشته بود... . دلم مي خواست شب و روز اين جوان نجيب كُرد را ببينم.» محبوب ديگر نيما در سال هاي پاياني عمر درويشي است به نام محمد فتي: «سفارش كردم هركس آمد بگو نيستم، غير از فتي و تنها مرد همان فتي است كه درويش صفي علي شاهي است... . امروز فتي آمد. از ديوان شمس خواند و از مثنوي... حقيقتاً با اين مرد درويش انسان زنده مي شود. گفت از ترس عقرب به مار پناه مي برند.» و سومي ناعم گيلاني است، شاعر جوانمردي كه نيما در اواخر عمر دلبسته ي معاشرت اوست براي رهايي از دلتنگي هاي درون و بيرون. جز اين چند نام انگشت شمار، باقي آدم ها در نيماي پير شوري نمي انگيزند و مايه شر و دلتنگي و ملال اند، رنگ ملال از رخساره ي اين واژه هاي دلتنگ پيداست: «من كمتر از كسي خيري ديدم. من خسته شده ام از بدكاران، از گنهكاران، از بدانگيزان، از شور و شرطلبان بي غيرت و ترسو و بي عرضه هاي زرنگ نما، دزدهاي موفق صورت، دوزخي هاي بهشتي مسلك.» پايان راه اينك به پايان كار نيما مي رسيم. پاياني كه سرآغاز بسي آغازها در شعر معاصر ماست. آغازهايي كه هنوز ادامه دارد و يحتمل به منزل هاي مباركي خواهد انجاميد. در سال هاي پايان عمر، اگرچه افق از همه سو - در چشم نيما كبود مي نمايد، او خوشدلانه ديده به روزنه هاي روشنايي دارد، به خورشيدهاي پشت ابر: «چنان مي گذرانم كه مردي در يك مهمان خانه غريب... چنان مي گذرانم مثل كسي كه به سرزمين آمد و دزد او را زد و نجات خواست و كسي به او كمك نكرد. از هر حيث موقتي مي گذرانم. من فقط با پاك نويس بعضي شعرها خودم را سرگرم داشته ام. به آينده خوب نگاه مي كنم و از اين جهت است كه پايداري دارم و زنده ام.» البته نگراني هاي نيما كم نيست: اما جنسِ نگراني هاي او متفاوت است. نيما نگران مال و منال و جاه و جلال داشته و نداشته نيست، نگران آخر و عاقبت شعرهايي است كه عصاره ي عمر او هستند و دست آورد رنج و تنهايي ممتد او تا پايان عمر: «بعد از مرگ من: نه كسي را دارم علاقه مند، يعني دريابد كه كدام شارلاتان نمي آيد نوشتجات مرا ببرد و ماخوذ به حيا نشده به دست آن ها نمي دهد. نه مرا فرزندي باشد برومند... . من مي ميرم و آثار شلوغ و درهم برهم من مي ماند و از بين مي برد.» در يادداشتي ديگر با عنوان «آينده من» مي نويسد :«من بدبختي ها و سرسختي ها باز در پيش دارم. من بايد زجركش شده بميرم. حتي مردنِ من هم بايد آسان نباشد. اميدي كه دارم در كيسه هاست، شعرهايي دارم ولي آن هم چطور.» بدين گونه نيما در اوج تنهايي چشم بر دنيا مي بندد. چنانچه خود پيش ترها نوشته بود : «هر آدمي آن قدر تنها مي شود كه بميرد.» آخرين يادداشت به تاريخ 11 آذر 1338 نوشته شده؛ 32 روز پيش از درگذشت. با شرحي كه از قلم نيما خوانده ايم، ديگر شگفت نيست كه نيما به نشانه ي آزردگي عميق از شاعرانِ پيرامون هيچ يك از آنان را وصي خود قرار نمي دهد و حتي تاكيد مي كند كه «هيچ يك از كساني كه به پيروي از من شعر صادر فرموده اند نباشد.» دكتر محمد معين، محبوبِ ناديده ي نيما، وصي اول اوست به اضافه ي جلال آل احمد و دكتر ابوالقاسم جنتي عطايي، كه البته به رغم تلاش هاي بسيار آن گونه كه بايد و شايد به تدوين و نشر آثار نيما توفيق نمي يابند. پس قرعه ي فال به نام سيروس طاهباز زده مي شود كه عاشقانه از راه مي رسد و مشتاقانه سال هاي سال برگ هاي پراكنده ي نيما را به سامان مي رساند و جوانمردانه، بي دخل و تصرف، نشر مي دهد. آخرين حلقه از آثار پر ارج نيما همين يادداشت هاي روزانه است كه نشرِ آن حُسن ختام كار و زندگي طاهباز قرار مي گيرد! انگار پس از انتشار اين برگ هاي واپسين فراغتي حس مي كند و بار سفر به سراي ابدي مي بندد.(10) شك ندارم كه بدون اين يادداشت ها كار و تلاش سي ساله ي طاهباز ابتر تلقي مي شد و هاله اي از پندارها و تهمت ها و شايعه ها، همچنان، بر شعر و شخصيت نيما سايه افكن باقي مي ماند؛ و انگار شگفت نيست كه به رغم اهميت بسيار اين يادداشت ها در معرفي درست نيما، انتشار آن با سكوت گسترده و معنادار بسياري از شاعران و منتقدان پر سر و صداي معاصر مواجه مي شود كه بنابر رويه ي معتاد، گاه از كاه كوه ساخته اند. ظاهراً سيروس طاهباز با انتشار اين برگ ها مرتكب گناهي نابخشودني شده بود؛ افشاي اسنادي قاطع و انكارناپذير براي درهم شكستن شمايل غيرواقعي نيما. شمايل ساختگي و بهتان آلودي كه بيش از نيم قرن علم شد تا بيش از همه روح و روان خود نيما را شكنجه كند. طاهباز به شهادت مقدمه ي كوتاهش بر يادداشت ها، از آبي كه با كلمات نيما در خوابگه مورچگان مي ريخت، آگاه بود، به همين دليل نيز انتشار اين كتاب را به آخرين مرحله ي كارش واگذاشته بود تا در اثر گرد و غباري كه برمي خيزد، توفيق اتمام كار بزرگش را از او نگيرند : «... اين نوشته ها و قضاوت ها اگرچه بر بسياري گران خواهد آمد و احتمالاً آنان را خواهد آزرد، اما لازم بود كه روزي به چاپ برسد تا بتوان براساس آن زندگي و هنر نيما را به طور دقيق شناخت و در مورد او درست قضاوت كرد.» آن گونه كه ديديم و شنيديم؛ فرزندان خلف همان ها كه در يادداشت هاي روزانه ي نيما به تلخي از آنان ياد شده، با تشبث به حربه ي كهنه ي انگ و شايعه زنده ياد طاهباز را نواختند و در خدمت بزرگ او به لطايف الحيل تشكيك كردند. ضمن آن كه تردستانه زمينه اي را رقم زدند تا آن يار وفادار نيما و نيماييان حال و مجال چاپ هاي بعدي يادداشت ها را نيابد. بهترين پايان براي تماشا نوشته اي از اين دست، دعاي خود نيماست كه «خدا ما را حفظ كند از شر و بد شيطان رجيم». پي نوشت ها : 8. مثلاً نگا.ك. خانلري، منصور رستگار فسائي، تهران، طرح نو، چاپ اول، 1379. 9. نگا.ك. متن كامل مذاكرات هيات دولت طاغوت در پانزده خرداد 342، دفتر هيات دولت و روابط عمومي نخست وزيري، بي تا. 10. يادداشت هاي روزانه نيما، براي بار نخست در ضمن برگزيده ي آثار نيما يوشيخ (نثر) به چاپ رسيد، انتشارات بزرگمهر، تهران، 1369.
□
تعداد خوانندگان اين مطلب: 83
|
مشاهده فهرست مطالب شماره 272 |